نویسنده: etee - یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠
خزون احساساتم رسیده...
جوونه های کلامم یخ زده...
خشکیدم...
خزون احساساتم رسیده...
جوونه های کلامم یخ زده...
خشکیدم...
کوله بار دلتنگیهامو به دوش کشیدم...
میروم تا به خلوتی رسم...
که بی من بودن را جشن بگیری...
و من زبی تو بودن فصلی شوم همیشگی سرد...
خداحافظ...
تک و تنها توی کوچه پس کوچه های خیال قدم میزنم...
وتو چه معصومانه از پشت پنچره خیال مرا میبینی...
و من محتاج گرمای آن سوی شیشه..
و تو عاشق برفهای سفید زیر پام...
بمان...
نگو این قانون است...
زهر آمدن را باید...
رفتنی بی چرا و چون است...
چشمانت را ببند...
میخواهم گریه کنم...
گوشهایت را بگیر...
هق هق سر دهم...
تن سرما زده ام رابا
ژاکتی مهربان گرم میکنم...