شب گریه شب تنها دل شکسته
شب خسته شب منو آغوش بسته
دل غمگین دل تنها بی تو مونده
دل شبگرد پیاده تو بگو از کجا مونده؟
کوچه خلوت چراغ خاموش مرد تنها
سر سپرده به خیابان به دل کوچه ی ما
زن تنها تن شکسته زیر آوار تگرگ
زیر لب زمزمه میکرد ناله ی درخت و برگ
قصه ی مرگ صدا توی بغض حنجره
قصه ی مردن ما از نبود پنجره
قصه ی ما تموم نشد تا که به خونه برسیم
رسیدیم اما چگونه رد شدیم از خنجر و سیم
قصه ی ما قصه ی خون قصه ی دلتنگ زبون
قصه ی ما قصه ی مرگ مرگ صدای هم زبون
نظرات ()
دلم گرفته از همه از این هوا از این صدا
صدایی که در نمیاد قسم به تو قسم به ما
جنجره ها پاره میشه به رقم سوز سایه ها
فریاد من فریاد تو فریاد ما از این هوا
هوای سردوتلخ و بد تلخی اون زهر بلا
کسی به دادم نرسید نپرسیدم آخه چرا؟
فقط میگم دوست دارم باهات میام بهر کجا
دوست دارم فقط دوتا یکی خودت یکی خدا
نظرات ()
من زنده ام :
فریاد من بی جواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است.

نظرات ()همزاد آب و باد و خاکم و افلاکم آرزوست
روح خداست در وجودم و انسانم آرزوست
مردم از ملامت ایام و ظلم و جور روزگار
آزادی و صلابت وطن،ایرانم آرزوست
من در پی جلال و شکوه ومرام میهنم
بگذر ز آب و باد و خاک ، آنم آرزوست
مغبون نگشته ام از رسم کژ فطرتان روزگار
زیرا که باز فطرت پاک انسانم آرزوست
گشتم ملول از در و دیوار وبند وحصر
بگذر ازین حصار ،دشت وبیابانم آرزوست
نظرات ()هر چی آرزوی خوبه مال تو...
هر چی که خاطره داری مال من...
اون روزهای عاشقونه مال تو...
این شبهای بی قراری مال من...
منم و حسرت با تو ما شدن...
تویی و بدون من رها شدن...
آخر غربت دنیاست مگه نه؟
اول دوراهی آشنا شدن...

نظرات ()بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
نظرات ()پاییز دیار سرد و خاموش من است...
صد باغ تبرخورده در آغوش من است...
این شعر که واژه واژه اش ناکافی ست زخم است که سالهاست بر دوش من است...

نظرات ()تنها یک چیز روح را کامل میکند…
و آن …
عشق است…

نظرات ()زندگی خیلی شیرین تر از آن است که فکرشو میکنیم...
زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که فکرشو میکنیم...
زندگی یعنی من...
زندگی تو...
زندگی یعنی ما...
زندگی یعنی ما برای هم...
پس بیایم قبل از آن که دیر شود برای هم زندگی کنیم...
نظرات ()آره بارون میومد خوب یادمه...
مثل آخرهای قصه که آدم میره به رویا...
زیر لب زمزمه کردم کی میتونه دل دیوونه رو ازمن بگیره...
اونقدر باشه که من دل و دستش بدم و چیزی نپرسم...
دیگه حرفی نمونده بعد نگاهش...
آره بارون میومد خوب یادمه...
یه غروب بود روی گونه هات دوتا قطره...
که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات...
دیگه فرقی هم نداره کار از این حرفها گذشت و ...
دیگه قلبم سر جاش نیست...
آره بارون میومد خوب یادمه...
خیلی سال پیش توی خوابم دیده بود...
تو رو با گونه ی خیست...
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات...
آره بارون میومد خوب یادمه...
نظرات ()
نظرات ()برای روز میلاد تن من...
نمیخوام پیرهن شادی بپوشی...
به رسم عادت دیرینه حتی...
برایم جام سرمستی بنوشی...
برای روز میلادم اگر تو...
به فکر هدیه ای ارزنده هستی...
منو با خود ببر تا اوج خواستن ...
بگو با من که با من زنده هستی...
که من بی تو نه آغازم نه پایان...
توئی آغاز روز بودن من...
نذار پایان این احساس شیرین...
بشه بی تو غم فرسودن من...
نمیخوام از گلهای سرخ و آبی...
برایم تاج خوشبختی بیاری...
به ارزش های ایثار محبت...
به پایم اشک خوشحالی بباری...
بذار از داقی دستهای تنهات...
بگیره حرم گرنا بستر من...
بذار با تو بسوزه جسم خستم...
ببینی آتش و خاکستر من...
تو ای تنها نیاز زنده موندن...
بکش دست نوازش بر سر من...
به تن کن پیرهنی رنگ محبت...
اگه خواستی بیایی دیدن من...
نظرات ()زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
نظرات ()آشفته ام آشفته ی عشق توزیبا توی چشمهای قشنگت میبینم دنیای فردا
میدونم درد دلت رو میشنوم چه تو بیداری چه تو رویا
عزیزم راز دلت رو میدونم حالا فهمیدی چرا از غم و غصه میخونم؟
دل بستی به دل خسته ی من واسه اینه که میخوام پای عشقم بمونم
تو که کلی غم داری خسته ای منو کم داری نکنه بری و تنهام بذاری
بدون که قدر تورو خوب میدونم چه کنم؟چکار کنم؟بجز این ماتم و زاری
آسمون دلهامون ابری و طوفانیه آخه دوره ی جدائی واسه چی طولانیه؟
من فدای تو بشم گل زندگی من جدائی قسمت ما شد وای که چه دورانیه؟
گل من اشک چشام واسه توسرازیره
غصه ی توروداره عزیزت بدجوری تو غم وغصه اسیره
غم وغصه تودلش زیاد شده بخدا فکر خودش نیست از غم دل تو داره میمیره
گل من ,من بمیرم تو بخندی من بسوزم تو با غصه ها نجنگی
دوست دارم عاشقونه باتوهستم دل توبده به من ببین رنگ پاکی ویه رنگی
دستامون رو به آسمونه خداخدا میکنیم تاخدا اینو بدونه
که خدا اگه مابشیم جدا یا که مردیم یا که آخرش جنونه

نظرات ()امروز، اولین روز از بقیه عمر شماست
پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید
بزودی متوجه خواهید شد
که متعلق به گذشته هستید...
نظرات ()من از تبار خاک آریایی ...
قشنگترین قصیده ی رهایی...
هوای عشق تازه نیست تو رگهام...
تن نمیدم به رنگ کهربایی...
نظرات ()
هرگز نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم مانند یک نیمه سیب که زیر خروارها سنگ مدفون شد...

نظرات ()باران باش...
هیچ کس به باران عادت نمیکند...
هروقت بیاید خیست میکند...

نظرات ()در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرو.....
نگذار دوباره تنها شوم....
نظرات ()